رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

امید زندگی

بدون عنوان

  شب یلداست : شبی که در آن انار محبت دانه می شود و سرخی عشق و عاطفه ، نثار کاسه های لبریز از شوق ما شبی که داغی نگاه های زیبای بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج می گیرد و بالا می رود ...
1 دی 1393

پاییز

  میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی ... ، ما هنوز از بهار لبریزیم به که گویم که تو منزلگه چشمان منی / به که گویم که تو گرمای دستان منی گرچه پاییز نشد همدم و همسایه ی من / به که گویم ک تو باران زمستان ... منی تو آن فرشته ای که وقتی در فصل پاییز راه می روی ... برگ در ختان انتظار می کشند زودتر از دیگری پاهایت را بوسه بزنند دوباره پاییز ! اما نه (( فصل خزان )) زرد دوباره پاییز ! اما نه فصل اندوه و درد دوباره پاییز فصل زیبای سادگی ... دوباره پاییز ، موسم شدید دلدادگی ...
12 آذر 1393

نوروز 93

  ر وشن ترین ستاره شب در چشمان توست  " وقتی میخندی " رادین عزیزم پیشاپیش عیدت مبارک     ...
28 اسفند 1392

کودکم

به همین سادگی   کودکم ! درست لحظه ای که محکم تورا در آغوش میفشارم و تو از گوشه چشمانت مرا می یابی همه ی حس وابستگی و دلبستگی ات را میفهمم .... برای هر گریه تعبیری است ..... عسلکم !گریه نکن رزق و روزی ات در جام وازگونی در تن من تعبیه شده و تو گرسنه نخواهی ماند.... شیرینکم !بیقرار مشو آغوشم صمیمانه ترین پناه تو .. هست ... ... اصلا به ما چه که دنیا جای امنی نیست ! به ما چه که روزگار چه بازی هایی دارد ! اصلا به ما چه که قیمت ها سرسام آورند ! به ما چه که سایت ها فیلترند ! اصلا من وتو را چه به مسکن مهر و گرانی ملک ! اصلا تو را چه به دنیای آدم بزرگا .... آدمهای همیشه مشغول ! آدمهای همیشه خسته ! آدمهای عب...
28 دی 1392

بدون عنوان

  شب یلدا ** شب عاشقان بی دل ** آکنده از عطر مهربانی ،  سرشار از ترنم عشق و لبریز از تبسم آینده باد     ...
4 دی 1392

بدون عنوان

سلام    عزیزم مدتی که دیگه خوب خوب راه میری و دوست داری تو خونه بگردی ،   مامان کلی ازدیدنت ذوق میکنه و  قربون صدقت میره .  هر موقع می بینمت یه چیزی بر داشتی  داری میبریش با خودت  ،  موقعی که دنبالت میکنم  میری پیش بابا قایم میشی و از ته دل می خندی  قربون خنده هات برم .  اون روز سرتو برده بودی داخل سبد اسباب بازیهات که من نبینمت ،مامان به فدات عزیز دلم   ...
20 آذر 1392

بدون عنوان

کودکم این دوست داشتن است این همان حس قشنگی ست که دلم میخواهد او درون دل من جای باز کرده است کودکی بازی گوش نازنینی با هوش چشمهای مشکی پوستی مهتابی گیسوانی چو شب بی مهتاب که نسیم خوش او دلها برده زکف اری اری اری دوستش میدارم قهقهه های قشنگش که همه مستانه حاکی از سر درون خوش اوست دوستش میدارم من که خود میدانم اویقین سهم من است از بهشت خاکی ...
11 آذر 1392

شیرخوارگان حسینی

    طفل عطشان مرا خنده به رویش مزنید تیر زهرین شده را زیرگلویش مزنید اصغرم تشنه و بی تاب شده در بغلم طفل بی تاب مرا ضربه به سویش مزنید بگذارید کمی دست به مویش بکشم پنجه ی خود به سر طره ی مویش مزنید ای خدا بی خبران دل نگران است رباب تیر بر حنجره ی طفل نگویش مزنید پدری مست شده از رخ طفل نازش سنگ خود را بسر جام و سبویش مزنید مرغ تشنه که از آن چشمه ی غم می نوشد تیر صیاد جفا برسر جویش مزنید            ...
18 آبان 1392

جشن تولد روز عید قربان

  پسر گلم ، مراسم تولدت روز عید قربان که بابا و مامان خونه بودن گرفتیم .  روز عید از صبح تا ظهر بیرون بودیم و خرید کردیم و بعداز ظهر مشغول تمیز کردن خونه و آماده کردن شام بودیم . خونواده مامان و بابا دعوت بودن و غروب اومدن . عزیزم  بعداز ظهر نخوابیده بودی همش بهونه می گرفتی و موقع شام خوردن خوابیدی ، بعد از یک ساعت بیدار شدی  و آهنگ تولدت مبارک رو واست گذاشتیم و خودتو تکون میدادی و دست میزدی قربون دست زدنت برم عزیزم  . بعدشم کیک اوردیم و کادوهاتو بهت دادن دست همشون درد نکنه خیلی زحمت افتادن .           ...
4 آبان 1392